به نام خدا
دلم پر می شود هر لحظه از اندوه تنهایی
مگر دستم بگیری یک نفس زین روی رسوایی
تمام آسمان در ازدحام آه من گم شده
برایم مانده تنها ای شکیبا ناشکیبایی
گره خوردست گویا رشته های سرنوشت من
مگر برخیزی و با دست های خویش بگشایی
چرا پنهان کنم این عشق را در سایه ی تردید
که پیدایی و بی پروا مرا در خویش می پایی
همین جا دل به هم دادیم آری در همین کوچه
و روزی باز بی شک از دل این کوچه می آیی
من از اندوه تنهایی میمیرم بی تو
دست سردم گرمی دست تو را احساس آرزویم میدارد الهام



|
+| نوشته شده توسط
حسام در شنبه دهم آذر 1386
|